batching معنی فارسی دسته کردن. واژههای دیگر با معنی «دسته کردن.» sheaf دسته کردن، بافه کردن، بغل sheave دسته کردن، بافه کردن cabal دسته بندي کردن، اسباب چيني (کردن)، توطئه (کردن) classifies دسته بندي کردن، دسته کردن، جورکردن classify دسته بندي کردن، دسته کردن، جورکردن regimentalation دسته بندي کردن، گروه بندي hand to hand دسته و پنجه نرم کردن، رزم نزديک، رزم تن به تن sell the pass خيانت به مرام دسته خود کردن lot integrity دسته بندي مهمات به حسب نوبه يا جدا کردن، آنها در انبار assort جور کردن، دسته (بندي) کردن، جور شدن