bendon معنی فارسی بران مصم نيت کرده واژههای دیگر با معنی «بران» added to that اضافه بران insurmountable غير قابل تفوق که نتوان بران برتري يافت، از ميان برنداشتني potter wheel صفحه افقي گردنده که کوزه گر گل بران قالب، ميکند persuade وادار کرذن، بران داشتن، اغوا کردن impel وادار کردن، بران داشتن، راندن gibus کلاه نرمي که دراپرابرسرميگذارندبراي اينکه، هرچه بران مشت بزنند sudarium دستمال دور سر مسيح، دستمالي که نقش صورت مسيح بران باشد inestimably بطور تقدير ناپذير، پيش از انکه بتوان تقدير کرديا بران بهاگذارد trenchant برنده، تيز، بران unbated تخفيف داده نشده .، کند نشده، تيز