benumb
معنی فارسی
بي حس کردن ، (ازسرما) سرکردن
بي قدرت کردن ، کرخ کردن
کشتن (قدرت فکر و ارزو واحساس)
معنی کامل و مثالها
/bē num´/vt.
● کرخ (کرخت) کردن، بیحس کردن، لس کردن
my fingers were benumbed by the extreme cold
انگشتانم از شدت سرما بیحس شده بودند.
● (مجازی - در مورد مغز یا فکر یا احساسات) کشتن، بیحس و حال کردن
benumbed by grief
بیحس و حال در اثر غم
مترادفها
verb active
Stupefy, paralyze, deaden, blunt, make torpid, render insensible.