دیکشنری فارسی

benumb

معنی فارسی

بي حس کردن ، (ازسرما) سرکردن

بي قدرت کردن ، کرخ کردن

کشتن (قدرت فکر و ارزو واحساس)

معنی کامل و مثال‌ها

/bē num´/vt.

کرخ (کرخت) کردن، بی‌حس کردن، لس کردن

my fingers were benumbed by the extreme cold

انگشتانم از شدت سرما بی‌حس شده بودند.

(مجازی - در مورد مغز یا فکر یا احساسات) کشتن، بی‌حس و حال کردن

benumbed by grief

بی‌حس و حال در اثر غم

مترادف‌ها

verb active
Stupefy, paralyze, deaden, blunt, make torpid, render insensible.

واژه‌های دیگر با معنی «بي حس کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن