abirritate معنی فارسی بي حس كردن از حساسيت كاستن واژههای دیگر با معنی «بي حس كردن» benumbing بي حس کردن، (ازسرما) سرکردن، بي قدرت کردن benumb بي حس کردن، (ازسرما) سرکردن، بي قدرت کردن desensitize بي حس کردن. demoratize دلسردکردن، بي جرات کردن، ازميان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش blunt کند، بي نوک درشت، کلفت