besprinkles معنی فارسی پاشيدن پوشانيدن ريختن افشاندن واژههای دیگر با معنی «پاشيدن» sprinkle پاشيدن، افشاندن، ترشح کردن perfuse پاشيدن، ريختن، افشاندن inseminate پاشيدن، کاشتن، افشاندن besprinkle پاشيدن، پوشانيدن، ريختن sparge پاشيدن، گل مالي کردن، پخش کردن. decompose ازهم پاشيدن، تجزيه کردن، حل کردن dispel ازهم پاشيدن، متفرق کردن، دورکردن shot-blast ساچمه پاشيدن shot-peen ساچمه پاشيدن topdress بطور سطحي پاشيدن، سطحي ريختن.