دیکشنری فارسی

inseminate

UKinsemineit

معنی فارسی

پاشيدن کاشتن افشاندن تلقيح کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/in sem´ǝ nāt´/vt.

تخم‌پاشی کردن، درکاشت کردن

آبستن کردن

to artificially inseminate a cow

گاوی را به طور مصنوعی آبستن کردن

(مجازی) تلقین کردن، (در فکر کسی) جایگزین کردن، نیوشاندن

to inseminate the minds of children with good ideas

افکار کودکان را با اندیشه‌های نیک بارور کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. place seeds in or on (the ground) “sow the ground with sunflower seeds” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “They inseminate the field with rye”
  2. introduce semen into (a female) “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody”

واژه‌های دیگر با معنی «پاشيدن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن