blossomy معنی فارسی شکوفه گل ميوه اول جواني شکوفه کردن واژههای دیگر با معنی «شکوفه» bloom شکوفه، سرخي گونه، تابش blossom شکوفه، گل، ميوه blossomless بي شکوفه، بي گل budding شکوفه کردن، غنچه کردن، جوانه کردن rosebud شکوفه ي رز، غنچه ي گل محمدي، گل غنچه florescence موسم شکوفه، هنگام گل، شکفتگي گل florescent شکوفه کننده inflorescent شکوفه کننده noctiflorous شب شکوفه کن efflorescence عمل شکوفه کردن، شکفتگي، تبديل ماده نمکي بگرد