bound over معنی فارسی ملتزم واژههای دیگر با معنی «ملتزم» bind over ملتزم کردن، التزام گرفتن از outrider سوار ملتزم رکاب، جلوداريا عقب دار answerable مسئول، ملتزم، جواب ده accountable مسئول، جواب ده، ملتزم secondary planet پيرو، همراه، ملتزم satellite پيرو، همراه، ملتزم covenantor عهدکننده، متعهد، شرط کننده bind بستن، پيچيدن، صحافي کردن