bracingly معنی فارسی بند بست دسته جفت ابرو بستن محکم کردن کشيدن جفت کردن واژههای دیگر با معنی «بند» joggle بند، بريدگي اجر و امثال ان براي جلوگيري از لغزش، تيزي يا شکاف اجر و چوب و غيره weir بند، مجموع تيرهاي تور که در رودخانه ميکوبند تا، ماهي در ميان آنها جمع شود brace بند، بست، دسته bond بند، قيد، علاقه ligature بند، نوار، زخم بندي شرين بند fascia بند، نوار، هزاره برجسته par بند، ماده، فقره paragraph بند، فقره، ماده clamped بند، عقربک، گيره clamping بند، عقربک، گيره