busy with معنی فارسی مشغول واژههای دیگر با معنی «مشغول» engaged مشغول، گرفتار، نامزد (شده) occupied مشغول، دست بکار، اشغال شده busy مشغول، دست بکار، پرکار busied مشغول، دست بکار، پرکار busier مشغول، دست بکار، پرکار busiest مشغول، دست بکار، پرکار under-an-obligation مشغول الذمه scoolable مشغول تحصيل اجباري untracked مشغول به کار معمولي، رو به راه day-nursery جايي که بچه هاراهنگاميکه مادرهاشان مشغول، کارند نگه ميدارند