campound معنی فارسی اردوگاه پادگان کمپ نظامي پايگاه واژههای دیگر با معنی «اردوگاه» encampment اردوگاه، لشگرگاه، اردوزني campfire آتش اردوگاه، گردهمايي خودماني labor camp اردوگاه کار. campground محوطه ي اردوگاه، اردوميدان، محل گردهمآيي در اردوگاه campoo اردوگاه نظاميان، اردوي سربازان concentration camp اردوگاه کار اجباري boot camp اردوگاه تعليمات نظامي نيروي دريايي camp اردو، اردوگاه، چادر زدن campily اردو، اردوگاه، چادر زدن campiness اردو، اردوگاه، چادر زدن