capitated معنی فارسی سردار داراي سرمجزا واژههای دیگر با معنی «سردار» capitate سردار، داراي سرمجزا، داراي گلهاي خوشه اي warlord سردار، سپهسالار، ستمگر headed سردار، داراي سر، رسيده cephalous سردار، داراي کله bothersome درد سردار، پر درد سر، زحمت دار setscrew پيچ سردار، پيچ ميزان. tankard ابخوري بزرگ سردار kcb مخفف: سردار رسته ي بات kcvo مخفف: سردار رسته ي سلطنتي ويکتوريا kbe مخفف: سردار رسته ي امپراطوري بريتانيا