carny معنی فارسی ريشخندکردن، دلنوازي کردن. کارمند يا هنرپيشه ي نمايشهاي سيار و جشنواره ها واژههای دیگر با معنی «ريشخندکردن» quiz ريشخندکردن، مسخره کردن، استهزاکردن blandish ريشخندکردن، نوازش کردن، چاپلوسي کردن deride ريشخندکردن، خنديدن به، دست انداختن carney ريشخندکردن، دلنوازي کردن. carnie ريشخندکردن، دلنوازي کردن. bemock استهزاء و ريشخندکردن flatter چاپلوسي کردن، ريشخندکردن، اغفال کردن bamnoozle گول زدن، ريشخندکردن blarney زبان چرب ونرم، چاپلوسي، مداهنه