quiz
معنی فارسی
ريشخندکردن مسخره کردن استهزاکردن دست انداختن باکنجکاوي نگاه کردن
معنی کامل و مثالها
/kwiz/n., pl.
● آزمونه، آزمونچه، (رادیو و تلویزیون و غیره) آزمون اطلاعات عمومی، آگه آزمون، آزمونمایش
a television quiz show
نمایش معلومات عمومی در تلویزیون
a sport quiz
آزمونهی ورزشی
● آزمونه کردن، آزمونچه کردن، امتحان کوچک دادن به
the teacher quizzed the class
معلم از شاگردان آزمونچه به عمل آورد.
● (در اصل) آدم عجیب و غریب، خل وضع
● (مهجور) شوخی عملی، شیطنت
● (مهجور) مسخره کردن، (کسی را) دست انداختن
● (نادر) فضولانه نگاه کردن، نگاه مسخرهآمیز کردن
● بازجویی کردن، مورد پرسش قرار دادن
to quiz the murder suspects
از متهمان به قتل بازجویی کردن
مترادفها
I. noun
1. Puzzle (by way of sport), enigma, riddle, knotty question, hoax, joke, jest.
2. Odd fellow, joker, jester.
II. verb active
1. Puzzle (for sport), ridicule, banter, hoax, run upon, make fun of, make sport of.
2. Stare at (in mockery), peer at.