دیکشنری فارسی

quiz

UKkwiz USkwız

معنی فارسی

ريشخندکردن مسخره کردن استهزاکردن دست انداختن باکنجکاوي نگاه کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/kwiz/n., pl.

آزمونه، آزمونچه، (رادیو و تلویزیون و غیره) آزمون اطلاعات عمومی، آگه آزمون، آزمونمایش

a television quiz show

نمایش معلومات عمومی در تلویزیون

a sport quiz

آزمونه‌ی ورزشی

آزمونه کردن، آزمونچه کردن، امتحان کوچک دادن به

the teacher quizzed the class

معلم از شاگردان آزمونچه به عمل آورد.

(در اصل) آدم عجیب و غریب، خل وضع

(مهجور) شوخی عملی، شیطنت

(مهجور) مسخره کردن، (کسی را) دست انداختن

(نادر) فضولانه نگاه کردن، نگاه مسخره‌آمیز کردن

بازجویی کردن، مورد پرسش قرار دادن

to quiz the murder suspects

از متهمان به قتل بازجویی کردن

مترادف‌ها

I. noun
1. Puzzle (by way of sport), enigma, riddle, knotty question, hoax, joke, jest.
2. Odd fellow, joker, jester.
II. verb active
1. Puzzle (for sport), ridicule, banter, hoax, run upon, make fun of, make sport of.
2. Stare at (in mockery), peer at.

واژه‌های دیگر با معنی «ريشخندکردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن