carry into execution معنی فارسی اجرا کردن واژههای دیگر با معنی «اجرا کردن» fulfit اجرا کردن، انجام دادن carry into effect اجرا کردن put in practice اجرا کردن fulfill a contract قرارداد را اجرا کردن perform a contract قرارداد را اجرا کردن applies بکار بردن، کار بستن، اجرا کردن sight read بدون مطالعه قبلي خواندن (زبان خارجي)، بدون امادگي قبلي اجراکردن(موسيقي)، في البداهه خواندن يا اجرا کردن. apply بکار بردن، بکار زدن، استعمال کردن obey اطاعت کردن، فرمانبرداري کردن، حرف گوش کردن administer اداره کردن، دادن، تقسيم کردن