circumvallation معنی فارسی بارو سنگر سنگربندي واژههای دیگر با معنی «بارو» vallum بارو، باره، استحکامات vallation بارو، خاک ديوار، باروسازي rampart بارو، باره، استحکامات rampire بارو، باره، استحکامات donjon بارو، باره، برج بزرگ crenel مزغل بارو، مزغل crenelle مزغل بارو، مزغل machicolate مزغل يا سوراخ گذاشتن در (بارو) foot-bank زمين بلند در پشت بارو يا استحکام ديگر، پياده رو bulwark خاکريز، بارو، ديواره