دیکشنری فارسی

clinical

UKklinikl US'klınəkəl

معنی فارسی

بستري ، باليني ، وابسته به بستربيمار ،

واقع شونده بربالين بيمار

معنی کامل و مثال‌ها

/klin´i kǝl/adj.

● درمانگاهی، پندگاهی، اندرزگاهی

● بالینی (در مقایسه‌ی با آزمایشگاهی یا نظری)

theories based on clinical observation

نظریه‌هایی که بر مشاهدات بالینی شالوده‌ریزی شده است

a clinical psychologist

روان‌شناس بالینی

● (تداعی منفی) سرد و علمی و غیر عاطفی، بی‌احساس

in a calm, clinical tone, he told me I have cancer

او با آرامی و بی تفاوتی به من گفت که سرطان دارم.

the judge imposed the rules in a cold clinical way

قاضی با روشی سرد و عاری از عاطفه مقررات را تحمیل می‌کرد.

● گندزدوده (مانند درمانگاه)، پالوده، پاکیزه ولی ناخوشایند

تعریف انگلیسی

adjective
  1. relating to a clinic or conducted in or as if in a clinic and depending on direct observation of patients “clinical observation” “clinical case study” “Pertains to noun: clinic”
  2. scientifically detached; unemotional “he spoke in the clipped clinical monotones typical of police testimony”

واژه‌های دیگر با معنی «بستري»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن