commit a minor offence معنی فارسی خلاف کردن ، مرتکب جرم خلافي شدن واژههای دیگر با معنی «خلاف کردن» overpersuade کسي را بر خلاف ميلش به کردن کاري وادار کردن offend تخلف کردن، تخطي کردن، خلاف کردن misprision گناه فرو گذاري از فاش کردن تبه کاري ديگران، خلاف کاري