commixed معنی فارسی آميختن درهم آميختن بهم آميختن مخلوط کردن قاطي کردن سرشتن ساختن واژههای دیگر با معنی «آميختن» admix آميختن، مخلوط يا قاطي کردن، سرشتن intermixed آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن mix آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن mixible آميختن، درهم آميختن، بهم آميختن mingle آميختن، مخلوط کردن، قاطي کردن embrangle باهم آميختن، سراسيمه شدن، باهم اشتباه کردن mongrelize آميختن نژاد، نژاد آميزي کردن، غير اصيل کردن conflate درهم آميختن، تلفيق کردن inviscade با چسب آميختن resinate با انگم آميختن، انگمآميز کردن، با انگم اشباع کردن