condensible معنی فارسی منقبض کردن تبديل بمايع کردن بهم فشردن جمع کردن واژههای دیگر با معنی «منقبض کردن» condense منقبض کردن، تبديل بمايع کردن، بهم فشردن constrict جمع کردن، منقبض کردن، بهم فشردن constrictively جمع کردن، منقبض کردن، بهم فشردن shrink چوروک شدن، جمع شدن، منقبض شدن