constrictively معنی فارسی جمع کردن منقبض کردن بهم فشردن واژههای دیگر با معنی «جمع کردن» gather جمع کردن، گردکردن، چيدن immobilize جمع کردن، جمع اوري کردن، ازرواج انداختن collect جمع کردن، فراهم اوردن، وصول کردن collectible جمع کردن، فراهم اوردن، وصول کردن constrict جمع کردن، منقبض کردن، بهم فشردن roll up جمع کردن، اندوختن، چرخيدن. mine sweeping مين جمع کردن، مين روبي herborize گياه جمع کردن، جستجوي گياه کردن، پژوهش درگياهان کردن add time زمان جمع کردن، زمان افزايش، زمان جمع botanize گياه جمع کردن