confinable معنی فارسی محدودکردن منحصرکردن محبوس کردن مجاوربودن واژههای دیگر با معنی «محدودکردن» bound محدودکردن، حدود (جايي را) گفتن، حوزه confine محدودکردن، منحصرکردن، محبوس کردن confineable محدودکردن، منحصرکردن، محبوس کردن circumscribe محدودکردن، محيط کردن (بر) constrainment محدودکردن، محيط کردن (بر) quantify تعيين مقدار (چيزي را) کردن، کميت (چيزي را) تعيين کردن، محدودکردن specialize اختصاصي کردن، تخصيص دادن، ويژه کردن cramp عقربک، بند، قيد