دیکشنری فارسی

congruence

UKkɔŋgreəns US'kɔngruəns

معنی فارسی

سازش موافقت دمسازي مناسبت اتفاق

معنی کامل و مثال‌ها

/käŋ´ grōō ǝns/n.

همسازی، هم‌نوایی، وفاق، همایندی، همخوانی، تشابه، همانندی

there is no congruence between his dignified bearings and his silly writings

بین رفتار موقرانه و نوشته‌های احمقانه‌ی او هیچ تشابهی وجود ندارد.

(هندسه و ریاضی) هم نهشتی، هم‌ارزی، تطابق، هم قدری (congruency هم می‌نویسند)

واژه‌های دیگر با معنی «سازش»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن