congruent
UKkɔŋgreənt
معنی فارسی
سازگار موافق دمساز درخور
معنی کامل و مثالها
/-ǝnt/adj.
● همساز، همنوا، متوافق، همایند، همخوان، متشابه، همانند، همسان
the sentence was not at all congruent with his crime
حکم (مجازات) دادگاه اصلا با جنایت او متناسب نبود.
● (هندسه و ریاضی) همنهشت، هم ارز، همایند، همقدر، همبن، قابل انطباق
تعریف انگلیسی
adjective
- corresponding in character or kind
- coinciding when superimposed