دیکشنری فارسی

congruent

UKkɔŋgreənt

معنی فارسی

سازگار موافق دمساز درخور

معنی کامل و مثال‌ها

/-ǝnt/adj.

همساز، همنوا، متوافق، همایند، همخوان، متشابه، همانند، همسان

the sentence was not at all congruent with his crime

حکم (مجازات) دادگاه اصلا با جنایت او متناسب نبود.

(هندسه و ریاضی) هم‌نهشت، هم ارز، همایند، همقدر، هم‌بن، قابل انطباق

تعریف انگلیسی

adjective
  1. corresponding in character or kind
  2. coinciding when superimposed

واژه‌های دیگر با معنی «سازگار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن