consolidator معنی فارسی سخت کردن سفت کردن بهم پيوستن يک کاسه کردن يکي شدن واژههای دیگر با معنی «سخت کردن» indurate سخت کردن، سفت کردن، پينه خورده کردن intensified سخت کردن، شديد کردن، زيتاد کردن intensifier سخت کردن، شديد کردن، زيتاد کردن intensifies سخت کردن، شديد کردن، زيتاد کردن intensify سخت کردن، شديد کردن، زيتاد کردن consolidate سخت کردن، سفت کردن، بهم پيوستن harden سخت کردن، سفت کردن، سفت شدن age harden سخت کردن، تصفيه کردن، عمل آوردن depth-harden سخت کردن hot-temper سخت کردن گرم