دیکشنری فارسی

contorted

UKkəntɔːtid USkən'tɔ:təd

معنی فارسی

پيچاندن ازشکل انداختن کج کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. twisted (especially as in pain or struggle) “his mad contorted smile” “writhed lips” “my writhen features"- Walter scott”

واژه‌های دیگر با معنی «پيچاندن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن