دیکشنری فارسی

convolution

UKkɔnvəluːʃən

معنی فارسی

پيچيدگي پيچ حلقه عمل پيچاندن

معنی کامل و مثال‌ها

/kän´vǝ lōō´shǝn/n.

هم‌پیچش، همتابی، درهم پیچیدگی، چنبرش، پیچش

(کالبد شناسی) چین‌های مغز، شکنج

تعریف انگلیسی

noun
  1. the shape of something rotating rapidly
  2. a convex fold or elevation in the surface of the brain
  3. the action of coiling or twisting or winding together

مترادف‌ها

noun
1. Rolling together.
2. Coil, fold, bight.

واژه‌های دیگر با معنی «پيچيدگي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن