counterchange
معنی فارسی
باهم عوض کردن جوربجورکردن باهم عوض شدن تغييرجادادن
معنی کامل و مثالها
/kount´ǝr chānj´/vt.
● رد و بدل کردن، مبادله کردن، تعویض کردن
● شطرنجی کردن، خانه خانه کردن، متنوع کردن، گوناگون کردن
تعریف انگلیسی
verb
- cause to change places “interchange this screw for one of a smaller size” “Somebody ----s something”