دیکشنری فارسی

counterchange

معنی فارسی

باهم عوض کردن جوربجورکردن باهم عوض شدن تغييرجادادن

معنی کامل و مثال‌ها

/kount´ǝr chānj´/vt.

● رد و بدل کردن، مبادله کردن، تعویض کردن

● شطرنجی کردن، خانه خانه کردن، متنوع کردن، گوناگون کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. cause to change places “interchange this screw for one of a smaller size” “Somebody ----s something”

واژه‌های دیگر با معنی «باهم عوض کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن