court procedure UKkɔːtprəsiːdʒər معنی فارسی محاکمه واژههای دیگر با معنی «محاکمه» trial محاکمه، دادرسي، آزمايش mistrial محاکمه غلط، دادرسي پوچ يا بي نتيجه trial attorney وکيل محاکمه، وکيلي که تخصص او در دفاع است و کمتر به، امور دفتري مي رسد triable قابل محاکمه، قابل دادرسي، محکوم به محاکمه sub judice قبل از محاکمه، مورد مطالعه دادگاه، بدون تصميم قضايي. drumhead court martial محاکمه صحرايي. summary trial محاکمه اختصاري pretrial وابسته به قبل از محاکمه، پيش دادگاهي، بررسي قبل از محاکمه witch hunt محاکمه و تعقيب جادوگران، تعقيب توهمات. court-martial درديوان حرب محاکمه کردن