دیکشنری فارسی

crust

UKkrʌstɔfðəːθ USkrʌst

معنی فارسی

پوست قشر پوست نان پوشش شوست بستن جرم گرفتن

معنی کامل و مثال‌ها

/krust/n., vt., vi.

پوسته‌ی نان (به ویژه نان ساندویچی)، بریده یا خرده نان خشک

we ate bread crusts and gave the crums to the chickens

ما پوسته‌ی نان را می‌خوردیم و درونه‌ی آن را به مرغ می‌دادیم.

(کیک و پای) رویه، پوسته‌ی پای

سخت رویه، (پوسته‌ی هر چیز): لایه‌ی روی برف، پوسته‌ی خاک (و غیره)، سله، قشر، لایه

the snow had a shining crust on it

لایه‌ی درخشانی روی برف را پوشانده بود.

(خودمانی) پررویی، رو داری

(زمین‌شناسی) پوسته‌ی زمین (lithosphere هم می‌گویند)

(پزشکی - لایه‌ی سفتی که روی خون و چرک و غیره تشکیل می‌شود) کبره، دله، دلمه

لایه بستن، پوسته‌دار شدن، کبره بستن

volcanic lava crusts as it cools

گدازه‌ی آتشفشانی سرد که می‌شود پوسته می‌بندند.

ریشه و کاربرد

ریشه

Derived from Old French 'crouste' and Latin 'crusta'

مثال

  • The crust of the bread was perfectly crispy.
  • The Earth's crust is composed of tectonic plates.
  • She scraped off the burnt crust of the pie.

ترکیب‌های رایج

Bread crust Pie crust Pizza crust Earth's crust

تعریف انگلیسی

verb
  1. the outer layer of the Earth “Substance Meronyms: sial, sima”
  2. a hard outer layer that covers something
  3. the trait of being rude and impertinent; inclined to take liberties “The bread crusted in the oven” “Verb Frames:” “Something ----s”

مترادف‌ها

noun
Incrustation, hard coating.

واژه‌های دیگر با معنی «پوست»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن