دیکشنری فارسی

dethrone

USdıθ'rəun

معنی فارسی

خلع کردن ، معزول کردن ، از تخت پايين آوردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dē thrōn´, dē´-/vt.

● (از سلطنت) خلع کردن، بی‌تخت و تاج کردن، از پادشاهی برداشتن

he was dethroned by his own brother

توسط برادر خودش از سلطنت خلع شد.

● (از شغل یا مقام رفیع) برکنار کردن

* dethronement, n.

خلع، برکنارسازی

rumors of bribery and womanizing led to the party leader's dethronemen

شایعات رشوه‌خواری و زن‌بارگی منجر به خلع رهبر حزب شد.

تعریف انگلیسی

verb
  1. remove a monarch from the throne “If the King does not abdicate, he will have to be dethroned” “Somebody ----s somebody”

مترادف‌ها

verb active
Depose, drive from the throne, drive out of power.

واژه‌های دیگر با معنی «خلع کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن