دیکشنری فارسی

discomfit

معنی فارسی

خنثي کردن باطل کردن برهم زدن دچارمانع کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis kum´fit/vt.

(در اصل) فرار کردن، شکست دادن، سرنگون کردن

(نقشه‌ی کسی را) به هم زدن، مختل کردن، ناکام کردن

completely discomfited, the robbers fled the scene

راهزنان که کاملا ناکام شده بودند از صحنه فرار کردند.

ناراحت و نگران کردن، پکر کردن، خیط و پیت کردن، کنف کردن، شرمنده کردن

she was completely discomfited by the unexpected question

آن پرسش غیرمنتظره کاملا او را پکر کرد.

مترادف‌ها

verb active
1. Defeat, overthrow, rout, overcome, overpower, conquer, vanquish, subdue, beat, checkmate, put to flight, put down, get the upper hand of, scatter in flight.
2. Foil, disconcert, balk, frustrate one's plans perplex.

واژه‌های دیگر با معنی «خنثي کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن