دیکشنری فارسی

discrete

UKdiskriːt USdıs'kri:t

معنی فارسی

جدا مجزا مطلق مجرد

معنی کامل و مثال‌ها

/di skrēt´/adj.

مجزا، جدا، ناهمبسته، غیروابسته، نامتصل

society consists of a mass of discrete and distinct individuals

اجتماع عبارت است از توده‌ای از افراد مجزا و مشخص.

(متشکل از اجزای ناهمانند و مشخص) چند ساختار، چند پارچه

(الکترونیک) مدار چند پارچه (که ترانزیستورها و مقاومت‌های جدا از هم دارد)

مترادف‌ها

adjective
1. Separate, distinct, disjunct, discontinuous.
2. Disjunctive, discretive.

واژه‌های دیگر با معنی «جدا»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن