discrete
UKdiskriːt
USdıs'kri:t
معنی فارسی
جدا مجزا مطلق مجرد
معنی کامل و مثالها
/di skrēt´/adj.
● مجزا، جدا، ناهمبسته، غیروابسته، نامتصل
society consists of a mass of discrete and distinct individuals
اجتماع عبارت است از تودهای از افراد مجزا و مشخص.
● (متشکل از اجزای ناهمانند و مشخص) چند ساختار، چند پارچه
● (الکترونیک) مدار چند پارچه (که ترانزیستورها و مقاومتهای جدا از هم دارد)
مترادفها
adjective
1. Separate, distinct, disjunct, discontinuous.
2. Disjunctive, discretive.