دیکشنری فارسی

disfigured

UKdisfigəd USdıs'fıgjəd

معنی فارسی

ازشکل انداختن بدشکل کردن بدنماکردن زشت کردن

تعریف انگلیسی

adjective
  1. having the appearance spoiled “a disfigured face” “strip mining left a disfigured landscape”

واژه‌های دیگر با معنی «ازشکل انداختن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن