دیکشنری فارسی

disgruntle

معنی فارسی

ناخوشنود ناراضي غرغرو

معنی کامل و مثال‌ها

/dis grunt´'l/vt.

● (ناراضی و ترشرو کردن) دمغ کردن، پکر کردن، دلخور کردن، به شال قبای کسی برخوردن، برزخ کردن

the relatives who were not invited to the wedding became very disgruntled

قوم خویش‌هایی که به عروسی دعوت نشده بودند خیلی برزخ شدند.

* disgruntlement, n.

برزخ شدگی، پکری، دلخوری، برخوردگی به

تعریف انگلیسی

verb
  1. put into a bad mood or into bad humour “The employees were disgruntled by their bad working conditions” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody” “The performance is likely to disgruntle Sue”

واژه‌های دیگر با معنی «ناخوشنود»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن