disoblige
معنی فارسی
رنجانيدن دل (کسيرا) شکستن بجانياوردن ممنون نکردن
معنی کامل و مثالها
/dis´ǝ blīj´/vt.
● ملاطفت نکردن، روی خوش نشان ندادن، کم لطفی کردن، مورد لطف قرار ندادن
she had promised to help her friend, but was forced to disoblige him for lack of time
قول داده بود که به دوستش کمک کند ولی به خاطر کمبود وقت مجبور شد روی او را زمین بیندازد.
● ناراحت کردن، مزاحمت فراهم کردن، زحمت دادن
their action was not offensive to him but proved somewhat disobliging
عمل آنان درنظرش زننده نبود ولی تا اندازهای باعث ناراحتی او شد.
● رنجاندن، اهانت کردن (به)، دلخور کردن
he didn't wish to disoblige his landlord
او نمیخواست صاحب خانه خود را برنجاند.
تعریف انگلیسی
- to cause inconvenience or discomfort to “Sorry to trouble you, but...” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody”
- ignore someone's wishes “Somebody ----s somebody”
مترادفها
verb active
Displease, offend.