دیکشنری فارسی

disreputable

UKdisrepjutəbl USdıs'repjətəbəl

معنی فارسی

بدنام (کننده) بي ابرو (سازنده) مايه رسوايي

معنی کامل و مثال‌ها

/dis rep´yōō tǝ bǝl/adj.

بدنام، بدشهرت، مفتضح

he is one of the most disreputable businessmen in this town

او یکی از بدنام‌ترین بازرگانان این شهر است.

ناباب، شرم‌انگیز، قراضه، مندرس، زننده، مایه‌ی رسوایی

she was wearing an old disreputable overcoat

او پالتو کهنه و ناجوری بتن داشت.

مترادف‌ها

adjective
1. Discreditable, dishonorable, disgraceful, shameful, scandalous, infamous, opprobrious, derogatory.
2. Of bad reputation (deservedly), low, mean, vulgar, base, of bad character.

واژه‌های دیگر با معنی «بدنام (کننده)»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن