doing
UKduːiŋ
US'du:ıŋ
معنی فارسی
کردن نمودن بعمل اوردن تمام کردن طي کردن درست کردن
معنی کامل و مثالها
/dōō´iŋ/n.
● (اغلب جمع) عمل (اعمال)، کرده (کردهها)، کار
this is my father's doing
این کار کار پدرم است.
he is interested in doing, not talking
او اهل عمل است نه حرف.
● (محلی - جمع) فعالیتهای اجتماعی، جلسات
we went to the doings at the school house Saturday night
شب شنبه در مدرسه برنامه داشتیم.