دیکشنری فارسی

doing

UKduːiŋ US'du:ıŋ

معنی فارسی

کردن نمودن بعمل اوردن تمام کردن طي کردن درست کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dōō´iŋ/n.

● (اغلب جمع) عمل (اعمال)، کرده (کرده‌ها)، کار

this is my father's doing

این کار کار پدرم است.

he is interested in doing, not talking

او اهل عمل است نه حرف.

● (محلی - جمع) فعالیت‌های اجتماعی، جلسات

we went to the doings at the school house Saturday night

شب شنبه در مدرسه برنامه داشتیم.

واژه‌های دیگر با معنی «کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن