dumbfound معنی فارسی گيج کردن مبهوت کردن زبان بندکردن واژههای دیگر با معنی «گيج کردن» bewildering گيج کردن، سردرگم کردن، سرگشته کردن perplex گيج کردن، سردرگم کردن، سرگشته کردن stupefies گيج کردن، بيهوش کردن، تخدير کردن stupefy گيج کردن، بيهوش کردن، تخدير کردن fluster گيج کردن، نيم مست کردن، دست پاچه کردن embarrass گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن embarrassedembarrassing گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن excessiveness گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن overabundance گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن fuddle گيج کردن، مست کردن، پيوسته مي خوردن