dutiful
UKdjuːtifəl
US'du:tıfəl
معنی فارسی
وظيفه شناس فرمانبردار مطيع
معنی کامل و مثالها
/dōōt´i fǝl, dyōōt´-/adj.
● مطیع، حرف شنو، فرمان بردار، سر براه
a dutiful son
پسر حرف شنو
● وظیفهشناس
● مودب، با ملاحظه، بامعرفت، از روی وظیفهشناسی
مترادفها
adjective
1. Obedient, submissive, duteous.
2. Reverential, respectful, deferential.