enrooted معنی فارسی ريشه کرده نشانده واژههای دیگر با معنی «ريشه کرده» confirmed ريشه کرده، کهنه، ديرينه deep rooted ريشه کرده، ديرينه، عميق. deep-rooted ريشه کرده، ديرينه deep seated ريشه کرده، عميق inveterate ديرينه، ريشه کرده، کهنه rooted ريشه دار، ريشه کرده، جايگير شده ingrained نبافته رنگ شده، ديرينه، ريشه کرده