دیکشنری فارسی

espionage

UKespiənɑːdʒ US'espıənɔdʒ

معنی فارسی

جاسوسي

معنی کامل و مثال‌ها

/es´pē ǝ näzh´, -näj´;es´pē ǝ näzh´, -näj´/n.

● جاسوسی، خبرکشی، آبشتگری، انیشگی

to engage in espionage

به جاسوسی پرداختن

he was found guilty of espionage

او را به جاسوسی گناهکار شناختند.

● پوشیده یابی، پوشیده جویی

industrial espionage

جاسوسی صنعتی، پوشیده جویی صنعتی

تعریف انگلیسی

noun
  1. the systematic use of spies to get military or political secrets

واژه‌های دیگر با معنی «جاسوسي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن