دیکشنری فارسی

fay

USfeı

معنی فارسی

پري جني وابسته پريان پري وش پري صفت ايمان اعتقاد کيش

مترادف‌ها

I. noun
Fairy, elf.
II. verb active
Fit, joint, join closely.
III. verb neuter
Fit, lie close, make a good joint.

واژه‌های دیگر با معنی «پري»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن