دیکشنری فارسی

federate

معنی فارسی

هم پيمان کردن متحدکردن هم پيمان شدن متحدشدن

معنی کامل و مثال‌ها

/fed´ǝr it, -ǝr āt´/adj., vt.,vi.

● تحت لوای فدراسیون درآوردن، همبسته کردن (به صورت فدراسیون)

● همبسته (به صورت فدراسیون)، متحد شده

تعریف انگلیسی

adjective
  1. enter into a league for a common purpose “The republics federated to become the Soviet Union” “Something ----s”
  2. unite on a federal basis or band together as a league “The country was federated after the civil war” “Somebody ----s somethingII”
  3. united under a central government

واژه‌های دیگر با معنی «هم پيمان کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن