festinate
معنی فارسی
شتابانيدن تسريع کردن پيش انداختن
معنی کامل و مثالها
/fes´tǝ nāt´, -nit/vt.,vi.
● (نادر)
● شتاب کردن، عجله کردن
● عجول، شتابگر، بیصبر
شتابانيدن تسريع کردن پيش انداختن
/fes´tǝ nāt´, -nit/vt.,vi.
● (نادر)
● شتاب کردن، عجله کردن
● عجول، شتابگر، بیصبر
همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.
دریافت اپلیکیشن