دیکشنری فارسی

focally

UKfoukəliː

معنی فارسی

کانون نقطه احتراق مورد مرکز محل اصلي

تعریف انگلیسی

adverb
  1. in a focal manner “the submucosa was focally infiltrated” “Derived from adjective: focal”

واژه‌های دیگر با معنی «کانون»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن