foci معنی فارسی کانون نقطه احتراق مورد مرکز محل اصلي واژههای دیگر با معنی «کانون» focally کانون، نقطه احتراق، مورد focus کانون، نقطه احتراق، مورد focal spot کانون focalpoint کانون confocal هم کانون focal surface سطح کانون Vesta الهه کانون، ناميکيازخرده سيارات، يکجورفتيله مومي law society کانون وکلا image focal point کانون تصوير seismic focus کانون زلزله