fondle
معنی فارسی
نوازش کردن ، ناز کردن ، در آغوش گرفتن ،
ناز و نياز کردن ، بازي کردن
معنی کامل و مثالها
/fän´dǝl/vt.
● (از روی محبت یا عشق) دست مالیدن به، نوازش کردن، دست ورزی کردن، نوازیدن
Mehri was fondling and kissing her baby
مهری نوزاد خود را نوازش میکرد و میبوسید.
● (مهجور) لوس کردن
مترادفها
verb active
1. Caress, coddle, cosset, blandish, pet.
2. Pet, treat with fondness, indulge, spoil, make much of, make a pet of.