forest
UKfɔrist
US'fɔ:rəst
معنی فارسی
جنگل ، بيشه ، شکارگاه ، به جنگل کردن ،
درخت کاري کردن بر ، مشجر کردن
معنی کامل و مثالها
/fôr´ist, fär´-/n., adj., vt.
● جنگل
the forests of Mazandaran
جنگلهای مازندران
● جنگلکاری کردن، درخت نشانی کردن، از جنگل پوشاندن
Gorgan used to be thickly forested
در گذشته گرگان از جنگلهای انبوه پوشیده شده بود.
● (سابقا در انگلیس) شکارگاه (به ویژه سلطنتی)
● جنگلی
forest trees
درختان جنگلی
● (مجازی) توده، انبوهه
a forest of long-range missiles
انبوهی از موشکهای دورپرواز
تعریف انگلیسی
verb
- the trees and other plants in a large densely wooded area
- land that is covered with trees and shrubs “afforest the mountains” “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
مترادفها
noun
Wood (of large extent), woods, woodland, grove.