دیکشنری فارسی

fortress

UKfɔːtris US'fɔ:trəs

معنی فارسی

قلعه نظامي ، دژ ، سنگربندي کردن ،

داراي قلعه يا استحکامات کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/fôr´tris/n., vt.

دژ، کلات، قلعه، (مجازی) جای امن و امان

he wanted to make his country a fortress of peace and stability

او می‌خواست کشور خود را تبدیل به قلعه‌ی صلح و ثبات بکند.

مترادف‌ها

noun
Fortification, fort, stronghold, castle, citadel, fastness, bulwark, fortified place (of great magnitude).

واژه‌های دیگر با معنی «قلعه نظامي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن